خرید بک لینک
بعد چندین سال رفتم کتابخونه محلی و دوباره تمدید اشتراک کردم! حتما از بیرون به نظر میرسه مغزمو با پوره سیبزمینی عوض کردم. اما در دفاع از خودم باید بگم بوی اونجا با کتابفروشی فرق داره! بوی کتاب نو و عود دستساز و باد اسپلیت یه طرف، هوای دمکرده و راکد قفسههای قدیمی با انبوه کتابهایی که بارها دست به دست شدن و بینشون کلی خاطره و احساس خوابیده یه طرف دیگه. یه لحظه رایحه کتابهای کهنه من رو کند و برد به اول راهنمایی. اولین بارم نبود که به یه کتابخونه سر میزدم، اما اون بار با ذوق خاصی به هدف هری پاتر رفتم. خب پیداش نکردم! ولی به جاش تولکو برداشتم! تولکو! و این تازه شروع گندهخوانیهای یه بچه 12 ساله بود. تو همون تابستون "دخمه" ژوزه ساراماگو و "آنسوی نیمهشب" از سیدنی شلدون رو خوندم. فهمیدم؟ تا یه حدی! حدود سه سال بعد "صد سال تنهایی" رو خوندم و کنارش به "دارن شان" ناخنک میزدم! با رفتنم به دبیرستان رفتوآمدم هم کمتر شد و به تدریج قطع. امروز که بعد سالها خودم رو راضی کردم تا یه سری به اونجا بزنم به محض ورود اون رایحه خاطرهآلود به صورتم برخورد کرد و تقریبا تو زمان به عقب پرتاب شدم! به این فکر کردم که هر زمانی از عمرم باشه رد شدن از ورودی مخزن کتابخونه حس گذر از دروازه رو داره. با وجود اطلاع حدودی از محتوا، همیشه منتظرم چشمم به یه کتاب متفاوت بخوره. یه ماجراجویی جدید. یه دوست تازه. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 1:43

زمانهایی هست که حس میکنی آخرین ذرات امید وجودت رو مصرف کردی.  که دیگه باور نداری ممکنه رویاهات رو ملاقات کنی و همینه که هست. شاید در گذشته طعم این پیشبینی جز تلخی و خشکی وحشت محض نبود؛ اما حالا بعد از تحقق کابوسها، زمان پرسهزنی به بازیگوشی پرتوهای نور میون ابرها تو خلوت یه روز تابستونی خیره میشی، رد مبهم درختها رو تو دامنه کوهستانهای دور دنبال میکنی، خودت رو تو داستانها غرق میکنی، برنامه میریزی و سعی میکنی به جزئیات دقت کنی. باز هم به رویا ساختن ادامه میدی، چون زندگی حتی در تلخترین سناریوی ممکن هنوز تنها چیزیه که داری. و باید روزهای کشدارش رو دوام بیاری. حتی اگه برای دوام آوردن مجبور باشی یه دنیای موازی خلق کنی، ادامه میدی. در انتظار روزی که واقعیت در یک چرخش ظریف غافلگیرت کنه. و ببینی حقیقتی در رویاهای تو زندگی میکرده. شاید ذخیره امید آدمی هیچوقت به تمام مصرف نمیشه. * یه موسیقی از Martin Czey به سبک نئوکلاسیک عزیز ازآلبوم فوقالعاده Requiem for the Lost.  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 22:30

به نظر میرسه آدمها بعد از درک بخش تاریک این جهان رویکردهای مختلفی انتخاب میکنن که با وجود تنوع در جزئیات، در نهایت به چند مسیر محدود میشه: یه سری تلخ میشن؛ آه و ناله و غرولند و سمپاشی.که ای وای این جهان پوچه و هیچ، هیچ، هییییچ. یه سری ساکت یا پرحرف، ادامه میدن اما شعله زندگی نگاهشون رو ترک میکنه. یه عده دندانهدار میشن و انتقام تباهی رویاهاشون رو با تندی از بقیه میگیرن. یه سری فقط بیتفاوت میشن و از این بیتفاوتها یه عده زرنگ عزیز هم هستن که گرفتن حقشون (داشته یا نداشته) کفایت میکنه. این لیست به همینجا ختم نمیشه هرچند که محدوده.  اما همه گزینههاش تلخ و تاریک نیست. گاهی این خراشها ظرفیت انسانها و جهان درونشون رو ژرفتر میکنه. عمدتا با دو گروه مواجهیم: دستهای کمحرف و آرومن اما این آرامش از جنس تسلیم نیست. تا ابد امن و قابل اتکا هستن اما همیشه رد برق سرکشی از شادابی و همدلی تو عمق چشمهاشون میمونه. و یه عده هم هستن که مالاندرو-وار(!) و شلنگتختهاندازان از روی سیاهیها میپرن. معمولا شلوغ و ناآرامن با لبخندهای پهن و قهقهههای بلند. درحالیکه میدونن بالاتر از سیاهی وجود داره با حضورشون تاریکی رو پس میزنن و حتی وقتی از زخمهای عمیقشون رنج میبرن نمیذارن کسی ناامیدی رو از پرتترین واکنشهاشون بو بکشه! چون اراده فولادی و قلب بزرگشون نمیذاره دست از مبارزه و دوست داشتن بردارن. دسته دوم رو ستایش میکنم و به نظرم جهان به لطف اوناست که در مداره. دسته اول اما دروازه تپنده رویاهای منه. هر زمان سایه سیاه نزدیک میشه، پشت پلکم چشمهای آشنای نادیدهای با خونسردی شورانگیزی به من خیره میشه. به ژرفا و آرامش اقیانوس، و درست شبیه تمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 22:30

یه کلیپ تو اینستاگرام دیدم از سوالهای عجیبی که تو کتابفروشی میپرسن. اگه دیدین باید بگم تقریبا بیشترش سوالهای رایجیه! یکی از عجیبترینهاش حتی برای خود ما اتفاق افتاد. وقتی ساعت 10 شب بین سفارشهای انبوه نمایشگاه مجازی گیر افتاده بودیم؛ و فروشگاه نیمهتعطیل بود، به بندهخدایی سرش رو آورد داخل و پرسید: شما کیسه فریزر هم دارید؟ و ما هیچ، ما نگاه، کمی سکوت، و بعد: - نه، متاسفانه! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 22:30

الان اونجایی از زندگیم هستم که منتظرم ثارو بیاد دستمو بگیره و ببره به جنگل. تا بتونم دور از کثافت زندگی معمول تمامی جوهر حیات را بمکم و هرآنچه را که زندگی نیست ریشهکن کنم.  + ترجیحا جنگلش کوهستانی باشه. ++ شایدم بخوام به شخصیتهایی که خلق کردم ملحق شم. به هرحال اونم یه نوع جنگله! پ.ن: گاهی حس میکنم آدما از حضور و محبتشون یه زنجیر طلایی میسازن و میندازن گردنت و هربار سعی کنی اندکی آزاد باشی سرش رو میکشن و با غروری حقبهجانب بهت یادآوری میکنن مدیون و دربند این محبتی. کاری میکنن از کمی استقلال احساس گناه کنی. از این لحاظ این حس یه جور موهبت و نفرین توامانه! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 19:32

دیدین وقتی یه آدم امن یا جالبی رو بعد از مدتها میبینید و متوجه میشید همون همیشگیه چقدر احساس امنیت و راحتی میکنید؟ ممکنه حتی تغییراتی هم کرده باشهها ولی حس میکنی خودشه. اون "من" هنوز اون داخله. خب برعکسش هم هست. وحشت از تماشای نسخه جدید از یه آدم امن قدیمی که متوجه میشید جنون از چشماش میتابه؛ مثل یه برق نامرئی! و حس میکنید یه نفر رو اون داخل گروگان گرفتن و انداختن کنج سیاهچال. چون این نسخهای که میبینید نمیتونه یه آدم واقعی باشه. اونجاست که یخ میکنید، گر میگیرید و دنبال اولین فرصت هستید که از اون مکان فرار کنید. شاید بتونید از این درک شوم نجات پیدا کنید که آدمی که میشناختید دیگه وجود نداره. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: سه شنبه 1 خرداد 1403 ساعت: 14:31

قصد داشت از زیر زبانش حرف بکشه، اما فقط یه جواب/سوال گرفت:

- موندم خدا چرا ما رو با شما امتحان کرد؟*

و خب این حرف بعد از حدود ۶ دهه هنوز درسته.

*یه دیالوگ از یه فیلم معاصر که کهنه نمیشه.

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: سه شنبه 1 خرداد 1403 ساعت: 14:31

براش نوشتم برای بار دوم خواب تیموتی رو دیدم و بازم رفیقم بود. فکر کنم ما تو یه جهان موازی با هم دوستیم وگرنه این خوابها منطقی نیست. واکنش ترازش این بود که تو نامه پستی بعدی همراه کاغذها یه استیکر برام فرستاد با این مضمون:


Hello I'm obsessed with Timothée Chalamet!


دارم فکر میکنم دفعه بعدی که با هم میریم بیرون هدیهشو بچسبونم روی پیشونیم یا یه پاسخ محدودتر بدم. :دی

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 18:24

کلمات از ذهنم سرریز میکنن؛ تارهای حنجرهام مرتعش از شوق آوازه؛  نوک انگشتهام ذوق ذوق میکنن برای خلق و مکاشفه، برای ماجراجویی. اما سایهای معنای داستانمو دزدیده. هرچی میگردم، هرچقدر این کلاف رو میکشم، نمیتونم به یه نغمه منسجم برسم. هر بار فکر میکنم به جواب نزدیک شدم و میتونم همهچیز رو شفافتر ببینم مه از بالای قله نه، که از قعر درههای پشت سر بیرون میخزه، و من دوباره سر جام متوقف میشم.  یه قدم به جلو، دو قدم به عقب... کاش یه نفر از بالای مه فرود میومد و میگفت دورتر از این گردنه، پشت این کوه باید منتظر چی باشم. من تمام این راه رو به امید قدم گذاشتن روی یه زمین سفت اما نرم و گرم بالا و پایین رفتم! شاید تمام چیزی که میخواستم نشستن کنار یه آبگیر، زیر سایه یه درخت و تکیه به یه صخره بود. اما نه محلی برای اتراق هست نه بارقهی آفتابی تا هجوم مه رو بشکنه. هر قدم یه قماره و خب: یه قدم به جلو، دو قدم به عقب... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 18:24

زندگی ایدهآل من یه آرامش عمدتا غرق در سکوت طبیعته. تو یه حاشیه امن دور از همه جنجالها و پیشرفتها. کتابفروشی محبوبم یه کلبه نسبتا بزرگ تو یه روستا بین رشته کوههای سبز و دریاچه است. و هیچوقت نخواستم کسی منو وارد کارهای بزرگتر کنه. مدتهاست که دیگه فکر نمیکنم به دنیا اومدم تا کار خاصی انجام بدم و اثر ماندگاری بذارم..نهایتا یه داستان! چرا دارم میشنوم دغدغه و نیاز زمانه مهمتر از علاقه است؟ و من نباید خودم رو تباه کنم؟! چرا افتادم به ورطهای که یک سال حداقل باید توش غوطهور باشم؟ و چرا اون لحظهای که بهش فکر کردم و اومدم با احترام پیشنهاد رو رد کنم نیرویی از ذهنم دهانم رو وادار به تغییر جواب کرد؟ حس میکنم دستی منو انداخته تو جریان یه رودخونه بزرگ، درحالیکه فقط اومده بودم یه کاسه آب بردارم! حالا چسبیده به یه کنده، دارم به ناچار با جریان به سمت افق نامعلومی میرم که واقعا نمیدونم قراره به کنارهای بکر ختم شه یا لبه یه آبشار!  هنوز فکر میکنم حقی برای انتخاب دارم و امیدوارم ناامید نشم. نمیخوام تغییر کنم...واقعا نمیخوام! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: چهارشنبه 29 فروردين 1403 ساعت: 21:34

آسفالت زیر پام سفت و سرده. کفشای جدیدم رو با ریتم منظمی روش میکوبم و پیش میرم. از کنار ردیف درختای سوزنی سپیدپوش رد میشم و نگاهم رو سمت راست برمیگردونم. به سمت تنه نقرهای درختای برهنه چنار. و فکر میکنم به همه نقاشیهایی که از صحنههای مشابه دیده بودم؛ از رقص نور چراغ روی تنه و شاخههای ظریفشون.  آسمون سرخه و یه برف سبکی در حد رفع تکلیف میباره. هوای تازه و سرد رو با بینی فرو میکشم و طی یه بازدم طولانی از بین دو لب بیرون میدم تا بتونم نفسهامو ببینم. هیچ وقت تکراری نمیشه. به ایستگاه اتوبوس میرسم؛ اما قرار نیست سوار شم. میخوام مکث کنم. میخوام طبق عادت برای یک دقیقه عین مسخ شدهها پشتم رو به میدون و ماشینای در حال گذر کنم و از بالای بلندی، به کوههای دوردست شمال نگاه کنم. وقتی هوا تمیز باشه حتی اگه شب هم باشه، سایهروشن صخرههای برفی مشخصه. اما امشب با وجود بارش و مه فقط از نوری که روی هر کدوم سوسو میزنه میشه تشخیص داد اونجا یه حجمی هست؛ سنگین، ساکت، مدفون زیر یه آوار سفید. اونجا میمونم و برای مدتی بهشون خیره میشم. میذارم خوانندهای که تو پلیلیست نوبتش شده با تمام قدرت گوشهام رو تصرف کنه. بههرحال به جز تپشهای قلبم و دلپیچهی شادیآوری که هیجان رو به قسمت میانی بدنم میکوبه چیز دیگه ای حس نمیکنم. برای بار هزارم احساس زنده بودن میکنم. و یه میل شدید...میخوام اونجا باشم. اون بالا، بین اون صخرهها. هرشب آرزو میکنم. مثل یه مراسم آیینی. هرشبی که به اونجا میرسم این حسرت تو وجودم پنجه میکشه و به دیواره روحم میکوبه. اما من فقط نگاه میکنم. و بعد... بعد پشتم رو به اون هیولاهای باستانی میکنم و با ریتم موسیقی جدید به طرف پاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 22:27

فصل ششم مای هیرو هم تمام شد (من تمام کردم یعنی) و باید بگم هرچقدر قسمتهای اولش زجر کشیدم و فکر کردم دیگه نِمِتـ... از اون فضای مارولی و دی سی فاصله گرفت و دوباره شد همون انیمه شونن مدرسهای. یه نکتهای که در انیمهها قابل تحسینه اینه که حتی تو سطحی ترین داستانها یه تلاش غیرقابل انکار برای نمایش پیچیدگی و انسانیت در افراد دیده میشه و لعنت به اون طراحی گیسوان در باد و فَک! با وجود سرعت اما معمولا از قیافه نمیفتن و این به وضوح در مانگا هم رعایت شده (البته هنوز جام طراحی فک دست طراح جوجوتسوعه!) فکر میکنم داره تموم میشه و امیدوارم مثل بعضی نویسندهها فکر نکنه با کشتار بیشتر ما عاشق قصهاش میشیم. کل کلاس A  شخصیتهای فرعی مدرسه و ده تا قهرمان اول هم خط قرمزمن، خصوصا شوتو! (لامصب عین نون بربری شخصیت زده، ریخته تو داستان!!)  اگر از این سبک یا کلا انیمه لذت نمیبرین بازم دلیل نمیشه از این آهنگ فوقالعاده اندیگ بخش دوم این فصل لذت نبرین.  لینک متن و ترجمه اش رو هم میذارم که عیشتون کامل شه. North Wind - Six Lounge    متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 22:27

سهراب سپهری یه جا به نکته ظریفی درباره عشق اشاره میکنه: «و عشق صدای فاصلههاست صدای فاصلههایی که غرق ابهامند نه صدای فاصلههایی که مثل نقره تمیزند و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر» ارتباط احساسی بین دو آدم، لااقل تو روزهای شروعش به شدت نوسان داره، در تلاطمه. شاید چون هرکسی باید با ترسهاش روبهرو بشه و در کنار آرامش و شادیای که این حس براش به ارمغان آورده مضطرب باشه که نکنه زیادهروی کنه، نکنه زیادی خودش باشه و این فرد مقابل رو فراری بده؟ نکنه این بار هم نشه این آتش سرکش رو به یه شعله ملایم اما دائمی تبدیل کرد؟! عشق تمام حواس مارو نسبت به هم در تیزترین و حساسترین حالت ممکن قرار میده. با تمام نیرو و قدرتی که میبخشه اما بهایی هم داره. قدرت حواس و درک باعث میشه ما دیوارهامون رو فروبریزیم تا بیشتر احساس کنیم و در آسیبپذیرترین حالتمون قرار بگیریم و همین در یک موقعیت خاص باعث میشه صرفا یک سکوت یک "هیچ"، از طرف مقابل ما رو در هم بشکنه...  پ.ن: تغییری در زندگی عاطفیام به وجود نیومده. حرفای یه موجود باستانی درباره انواع خود باعث شد بهش فکر کنم و دلم بخواد این فکر رو به اشتراک بذارم. پ.ن2: احتمالا من سهراب رو به میل خودم تفسیر کردم ولی مگه این بخشی از جذابیت شعر، و در معنای عام هنر، نیست؟ :) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: پنجشنبه 3 اسفند 1402 ساعت: 22:27

در راستای بحث پست قبلی یه غر دیگه هم به ذهنم رسید درباره اصرار بعضی نویسندهها به برچسبمال کردن شخصیت! مثلا هی همه به صورت متناوب میگن فلانی شجاعه، دلیره، دل شیر داره! بعد انتظار دارن ما روی صداقتشون حساب باز کنیم! عوض این کاغذی که هدر رفت یه ماجرا خلق کن و طرف رو یه جوری بیار وسط که بدون بردن اسمی از این صفت مخاطب فقط به همون صفت فکر کنه! یا مثلا میگن زیباترین شخصه! خیلی قشنگه! زیباییش فلان میکنه! خب عزیزم زیبایی سلیقهایه! تو فقط توصیف کن تهش بگو چهره متناسب و زیبا! بعد معیار زیبایی تو طول زمان عوض میشه! مثلا جنگ و صلح رو که میخونی کاخ آرزوهات درباره آندره فرو میریزه اونجایی که میفهمی دوست عزیزمون سبیل داره! اونم نه تو ترکیه و یه سبیل مردونه پرپشت؛ بلکه تو روسیه و احتمالا یه بچه سبیل قیطونی! الان با این وضعیت آیا ناتاشا حق نداشت آناتول رو ترجیح بده؟ البته که احتمالا آناتول هم بچه سبیل داشته و اون دختره کلا سلیقهاش تو دیوار بود!! القصه؛ چند وقت پیش یه سفر در پیش داشتم که میخواستم چند روز فقط خوش بگذرونم. پس یه کتاب میخواستم با قابلیت افزایش آدرنالین، کمی سطحی و همراه با درام و هیجان و کمدی. شاهزاده سنگدل رو برداشتم و چقدر هم انتخاب بهجایی بود. داستانی آنچنان پرکشش و درگیرکننده که جلد 2 و 3 رو هم تو فاصله چند روز بعد بلعیدم و واسه خرید جلد 3/5 هم اقدام کردم. اما چند مورد  واقعا آزارنده درش بود و توصیهاش نمیکنم چون این کشش عجیب باعث میشه نقصها و اشتباهاتش رو نادیده بگیری و این بده! اما یکی از موارد کمتر آزارنده: همین برچسبمالی شخصیتِ اولِ مَرده. تمام کتاب هرکی میکروفون رو به دست میگیره از خباثت، شرارت، بیرحمی، بیمسئولیتی، عیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: چهارشنبه 22 آذر 1402 ساعت: 21:10

گاهی پیش میاد تو یه اثر شخصیتی خلق میشه که یه جوری برکت خداست که باید باهاش مثل نون برخورد کنی! یعنی جایی اتفاقی هم روی زمین دیدیش ببوسیش بذاریش روی طاقچه! حتی محض احتیاط یه بارم بذاری روی چشمت!!بعد نویسنده میاد چیکار میکنه؟! یه شخصیت دیگه رو میاره وسط که با کفش از روش رد میشه! و بقیه هم اونو درهم شکسته همونجا رها میکنن...و بعد شخصیت در سکوت تباه میشه.مقدسات حوزههای مختلفی داره؛ یکیش حوزه روایته. ابرپیرنگها و کهنالگوها و طرحوارههای کلی به یه دلیلی محبوب شدن و شکستنشون تا یه جایی نشاندهنده خلاقیته.یعنی خلاصه:میخوام بگم توهین به مقدسات هم حدی داره! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده امیری تاريخ: دوشنبه 13 آذر 1402 ساعت: 17:19

صفحه بندی